چیزی به من یاد بده . . .

نمیدونم چه قراردادی با خودم بستم که چند شبه راس ساعت سه و نیم صبح از خواب بیدار میشم. سه و نیم صبح یا سه و نیم نصف شب؟ اخبار که میگه ساعت سه و نیم بامداد. من که به قبل از طلوع خورشید میگم شب. حالا هر ساعتی. رفتم آب خوردم و متوجه شدم چه بارون قشنگی می باره. برگشتم به تختم و کلی کیف کردم از هوا و تاریکی و سکوت.

یه کم ذهنم خستست چون دارم به چیزای منفی فکر می کنم. ولی خب اگه یه بچه داشتم میزاشتم توی همون دوران نوجوونی عاشق بشه و شکست بخوره و دوباره عاشق بشه. ضد ضربه بشه یه جورایی. بچه هایی که پاستوریزه بزرگ میشن با کوچیکترین اتفاقی، ضربه های جبران نشدنی میخورن. داخل پرانتز هم بگم که نسبت به دوستم که واسه اولین بار در عمرش عاشق یکی شده بود خیلی بی رحمانه رفتار کردم. عذاب وجدان دارم. خب یکی نیست بگه وقتی نمی تونی آب روی آتیش باشی حداقل سکوت کن! میمیری؟! :(

بعد از سرزنش کردن خود . . .

عجب هوای خوبیه... قشنگ اکسیژنو احساس میکنم. چه صدای بارون قشنگی. چه خنکه. چه تاریکه. چه سکوت خوبی.

حالا زمین نترکه صلواااات!


1397/08/25 | 03:52 | Maral | نظرات

بعد از یک هفته صبح تا شب کار کردن، بالاخره لپ تاپ رو خاموش کردم. دراز کشیدم روی تختم. توی اتاق نیمه تاریک و گرم. قصد دارم بخوابم و بعدش یه کتاب خوشجل بخونم. بعد از اون روزای پرکار باید یه کم از خودم پذیرایی کنم.

و زمان، مهم ترین مسئله!

و اینکه این '' هییییممم'' ها ادامه دارند و دلیلشم اینه نمیخوام به داشتن موضوع فکر کنم.



1397/08/22 | 16:16 | Maral | نظرات

بیا برویم روبروی باد شمال

آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم
آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است 
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانیم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شویم
میتوانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم
من خودم هستم
بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم
و بامدادن هزار ساله برخاستم

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم
تا صحن سایه
تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا، مرگ
تا مرگ خسته از دغل الباب نوبتم
آهسته زیر لب چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید 
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز؟
و یا شاعرانه ساکتند؟
حالا برو ای مرگ
برادر
ای بیم ساده ی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد


«سید علی صالحی»

1397/08/21 | 12:47 | Maral | نظرات

عزیز دلم، امروز میبینمت؟


1397/08/20 | 10:24 | Maral | نظرات
?After all, what would be happen

1397/08/17 | 17:33 | Maral | نظرات

All Pages : 50 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش آگهی رپرتاژ
  • sales رپورتاژ آگهی | فروش بک لینک انبوه