چیزی به من یاد بده . . .

Force
میگم: بابا اومد. 
میگه: میخوای بگی بابا داری؟ میخوای بگی بابای من از تو بهتره؟ داری حسادت میکنی؟ وای تو خیلی حسود و بدبختی.

یه حرفی میزنی، یه برداشتی می کنه. 
من نمی دونم چرا مردم به جای شنیدنِ واژه هایی که از دهانت در میاد، چشم های خود را بسته، و یه داستان دیگه از خودشون در میارن !!! و میگن منظورت این بود دیگه؟؟؟

خب روانی! مگه دارم شعر می سرایم که واسه خودت صد جور معنی و مفهموم در میاری؟! مگه ترکی حرف می زنم که معادل فارسیش برات سخته؟!

آه خدا. 

ابتدا کلی مبارزه کردم و مغز خودمو در حد کوارک ریز ریز کردم تا حالیش کنم منظورم اینه که «بابا اومد». بعد دیدم فایده نداره و گفتم بیخیال، این آدمو باید انداخت دور. حالا یه وقتایی نمی شه آدمه رو انداخت دور! پس چیکار کنم؟
تصمیم گرفتم تنهاش بزارم تا فکر کنه. و تا وقتی به نتیجه نرسیده، در مورد « بابا اومد» باهاش به هیچ عنوان صحبت نکنم.



+ یک کار مورد علاقم نوشتن کتاب هایی هستش که دلم میخواد بخونمشون. این لیستو تهیه کرده و بعد از اتمام تک تک کتاب ها، جلوش یه تیک خوشگل بزنم و یه عکس خوشگلم ازش بگیرم و بزارم توی وبلاگ نازنینم.



undefined





[ 1396/10/21 ] [ 12:39 ] [ مارال ] [ نظرات() ]