چیزی به من یاد بده . . .

Wednesday
صبح، کله ی سحر بیدار شدم رفتم پژوهشکده. مار از پونه بدش میاد، دم خونشم سبز میشه. دکتر «ا» هم از تبریز اومده بود. علی رغم میل باطنیم (به دکتر «م» میل فرستادم و «علی رغم» رو نوشتم «الارغم» شرفم رفت؟ رفت دیگه. پرسیدن نداره) بهش سلام کردم. بعد از ناهار رفتم یه گوشه نشستم که از تیر رسش دور باشم، دقیق اومد دو تا صندلی اونورترم نشست. خود را بی اهمیت جلوه داده و همایشو تا ته نشستیم و خوب بود. همیشه سطح پژوهشکده بالا بوده و هست ولی آدم عادت می کنه. یه وقتایی کسل کننده هم شد. خدا رو شکر، ملالی نیست. همین که آدم میفهمه کجاست و چه کارست، خوبه دیگه. یه حرکتی می کنه. مهم هم همون حرکت کردنه. البته تداومِ حرکت، مهم بودنِ حرکتو کامل می کنه. ایشونم دکتر «م» بزرگ هستند. 



نسبیت عجیب و جالبه. دوستش دارم و هیچ واژه ای برای توصیف علاقم بهش و جذابیتش برام، پیدا نمی کنم. و اینم اون گوشه ی بدون فایده:



+ راااحت هشتاد درصد اینایی که امروز دیدم به زودی از ایران میرن.


+ امتحان نسبیت، کتاب باز! 
یعنی لولو بیاد زنده زنده بخوردت طوری که با هر گازش ده بار بمیری، می ارزه به اینکه امتحان نسبیت خاص داشته باشی و بگن امتحان کتاب بازه!


[ 1396/12/10 ] [ 11:59 ] [ مارال ] [ نظرات() ]