چیزی به من یاد بده . . .

Reisebericht
اول که به آلمانی پروموت کردم. تو رو خدا فارسی حرف زدن ما رو نگاه.

دوم که :

«ب1» آواز می خوند. شعر یادم نیست اما مضمونِ شعر این بود که مردم فکر می کنند دوباره زندگی خواهند کرد و انگار نمیدونند فقط همین یه بار زندگی می کنند. اغلبِ بچه های آخر، نازشون زیاده. کینشون بیشتره انگار. حتی وقتی که مقصر باشند! شایدم خجالتی تر اند و ما فکر می کنیم تُخسن. در هر حال من به بزرگتر ها گفتم دلیلِ اینکه بچه ی آخر نازش زیاده اینه که از همتون کوچیکتره و یه ده سالی طول می کشه تا بفهمه فقط یه بار زندگی می کنه. فکر می کنم ده سال دیگه، که شاید بعضی از بچه های بزرگ دیگه نباشند، بفهمه چه اشتباهی کرده و چه فرصتایی رو از دست داده. اون موقع خیلی دیره ولی خب گویا چاره ای نیست.
و از همه ناراحت کننده تر اشک های مادرم بود. می تونم بگم درکش می کنم. دیدن روزی که به صورت «م» نگاه کنم و ببینم پیر شده. برام غیر قابلِ تصوره. همونطور که هر روز صورتِ مامان رو نگاه می کنم و گذرِ زمان رو. سعی می کنم منطقی باشم ولی گاهی احساسِ پوچی می کنم. دلتنگ می شم. وقتی بغلش می کنم، توی قلبم احساسِ پرواز کردن دارم. احساسِ سبکی. اوج گرفتن. احساسی که هیچ جایی به جز آغوشِ مامان، برای هیچ بچه ای وجود نداره. هیچ جا پیداش نمی کنی و فکر می کنم دلیل دلتنگی همین باشه. بخوایم و نخوایم یه روزی وقتی به صورت «آ» و «ف» و «ش» و «س ها» و شوهراشون و «ز بانو» و ... نگاه کنم، موهای سفید می بینم و صورتی که گرانش باهاش نهایتِ بی رحمی رو کرده. 


سوم که:

رسالت این سفر، برای من دو چیز بود. اول، شعر خوندن «ب1» و دوم، کوه. توصیفش نمی کنم. یه حسه. شاید یه روز رفتم و توی کوه زندگی کردم. 

چهارم که:

واقعیتِ امر اینه که من اون کار رو انجام میدم و همه چیز رو جبران می کنم. این کار رو می کنم. تنها نگرانیم اینه که فرصتم کم باشه. تنها نگرانیم همینه. چیزی که شبانه روز بهش فکر می کنم. چیزی که یه جورایی هدفه. من دارم کارایی رو انجام میدم. نه صرفا به خاطرِ خودِ کار، به خاطر اینکه لزوم ادامه دادنه واسه رسیدن به هدف، قبل از تموم شدن فرصت... شاید شمای خواننده فکر کنی دارم در مورد یه فرصت شغلی یا تحصیلی حرف می زنم... داشتن شغل یا داشتن تحصیلات توی فلان جا هیچ وقت هدف من نبود. من فقط برای رسیدن به هدفم به اینا نیاز دارم... 

پنجم که:

وقتی مامان دلش واسه کسی می سوزه بهش می گم، دلت واسه این می سوزه چون داری خودتو با شرایطی که داری، جای کسی میذاری که شرایطش برای تو غیر ممکنه. وگرنه اون آدم توی شرایط خودش اوکی هستش و مشکلی نداره. هر کس، توی یه شرایطی احساس خوشبختی می کنه. مثلا من و «م» هر موقع دخترِ بارداری رو میبینیم میگیم چقدر بدبخته. در صورتی که اون دختر از اینکه بارداره داره از خوشی می میره! یا دلمون واسه فلانی می سوزه چون شوهرش از بیخ و بن داغونه. خب این نظر ماست! خودش داره برای شوهر می میره و حاضره خودش از گشنگی بمیره ولی غذای شوهرش به موقع حاضر باشه. یا فلانی که تنها زندگی میکنه از نظر ما عاقبت اسفناکی داره. در حالی که اون آدم هیج وقت با داشتن خانواده احساس خوشحالی و خوشبختی نداشت و الان که تنهاست داره کیف می کنه. به مامان می گم اگه دختری بخواد ازدواج کنه، ازدواج نمی کنه؟ قطعا ازدواج می کنه. حالا هر طور که شده! دختری هم که نخواد ازدواج کنه، ازدواج نمی کنه! یکی توی کوه زندگی می کنه و دلش واسه شهری ها می سوزه و یکی دلش واسه کسی می سوزه که توی کوه زندگی می کنه. ماها توی جایگاهِ خودمون احساسِ خوشبختی داریم و فکر می کنیم اگه بقیه هم مثل ما زندگی کنند خوشبختند!

من همین جوری که هستم خوشبختم. اگه احساس بدبختی می کردم، شرایطمو عوض می کردم! هیچ وقت دلم نخواسته ظاهرمو عوض کنم. از ابروهام بگیر تا فر بودن موهای سرم و سایز لبام یا ناخنام و ... ، هیچ وقت دلم نخواسته همسر یا خانواده داشته باشم. تنها چیزی که دلم میخواست، داشتن یه بچه اونم از نوزادیش اونم از یه پرورشگاه بوده. و چیزهای دیگر که اینجا نتوان گفت! البته شاید بعدا نظرم عوض بشه اما چیزی که واضحه اینه که هر آدمی توی شرایطی زندگی می کنه که راضی باشه.

ششم که:

«Feel free»، عاشق این جمله ام. این یک جمله ی امری هستش. میگه «راحت باش». البته معمولا یه to هم داره. مثلا: Feel free to ask me. یعنی راحت باش و هر چی دلت می خواد بهم بگو یا ازم بپرس. 

موجوداتی که بتونی باهاشون از هر چی دلت می خواد بگی، از رحمت های بی مثال خداوند هستند. اگر دارید شدیدا قدرشونو بدونید. برای این موجودات باید جون داد. جون.

در آخر: 

پیش میرم. 
و عشق . . . داستانِ بی سرانجام . . . 



[ 1397/02/15 ] [ 21:35 ] [ مارال ] [ نظرات() ]