چیزی به من یاد بده . . .

هیییییممم 6

نمیدونم چه قراردادی با خودم بستم که چند شبه راس ساعت سه و نیم صبح از خواب بیدار میشم. سه و نیم صبح یا سه و نیم نصف شب؟ اخبار که میگه ساعت سه و نیم بامداد. من که به قبل از طلوع خورشید میگم شب. حالا هر ساعتی. رفتم آب خوردم و متوجه شدم چه بارون قشنگی می باره. برگشتم به تختم و کلی کیف کردم از هوا و تاریکی و سکوت.

یه کم ذهنم خستست چون دارم به چیزای منفی فکر می کنم. ولی خب اگه یه بچه داشتم میزاشتم توی همون دوران نوجوونی عاشق بشه و شکست بخوره و دوباره عاشق بشه. ضد ضربه بشه یه جورایی. بچه هایی که پاستوریزه بزرگ میشن با کوچیکترین اتفاقی، ضربه های جبران نشدنی میخورن. داخل پرانتز هم بگم که نسبت به دوستم که واسه اولین بار در عمرش عاشق یکی شده بود خیلی بی رحمانه رفتار کردم. عذاب وجدان دارم. خب یکی نیست بگه وقتی نمی تونی آب روی آتیش باشی حداقل سکوت کن! میمیری؟! :(

بعد از سرزنش کردن خود . . .

عجب هوای خوبیه... قشنگ اکسیژنو احساس میکنم. چه صدای بارون قشنگی. چه خنکه. چه تاریکه. چه سکوت خوبی.

حالا زمین نترکه صلواااات!



[ 1397/08/25 ] [ 03:52 ] [ مارال ] [ نظرات() ]